تبليغاتX
اهلیت
دائو، رود است، و كُنش، آب است. آب باش اما رود نيز مي باش، هميشه آماده ي ديگر شدن.
+ نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:59 |
" از ميان، در ميان است "

بازگشتن را به رفتن نياز است و ايستادن را به راه افتادن. رها كردن پس از نگه داشتن مي آيد.

چون هريك از ديگري پيدا مي شود پس چيزي بگو كه سكوت را بيابي، تغيير كن كه نا متغير را بشناسي، خالي شو كه پُر شوي.

جان، دَم به دَم، دل را مي فريبد و انديشه ها دايره وار، از پي ِ تفكر مي آيند.

راه ِ بيرون از درون است، و راه درون از بيرون. از ميان، در ميان است.

******************************************************************

+ نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:39 |

" لحظه ي يافتن "

لحظه ي يافتن هميشه حيرتي است كه به ديدار ِ ياري ديرينه مي ماند كه پيش از اين هرگز شناخته نبود.

**************************************************************************

" ميان يكي و ديگري "

چيزي با اصراري ازلي، مرد و زن را به سوي يكديگر بر مي انگيزد.

اگر چند آن را نمي توان يافت، اما هميشه حاضر است،

اگر چند آن را از كف نمي توان داد، اما هرگز يافته نمي شود.

چيزي است ميان يكي و ديگري كه جدا سري را آشتي مي دهد،

چيزي كه هيچ است و همه است. تهيايي است كه خود را پر مي كند تا يافتن باشد، پُري است كه خود را خالي مي كند تا از كف دادن باشد.

هرگز مرد بدون زن يا زن بدون مرد نيست، از اين پيداست كه يكي و ديگري هر دو هستند، پيدا شده و گم شده در يكديگر.

*********************************************************************

" شناخت ديگري "

زماني هست كه ميل آن را تائيد كرده، و آن هنگامي است كه انديشه راه به تن مي دهد و جان داراي شناخت ديگري است.

انديشه ها را توان ِ آن نيست كه نيازهاي تن را بر آورند

مگر آن كه تن بيانديشد.

گم كردن جان و يافتن تن آغاز تعادل عميق تري است.

تا جان ِ حس كننده و تن ِ انديشنده نباشد كي نيازهاي خاكي شارستان هاي پنهان ِ تماميِ آن قلمرو همنوا خواهد شد؟

 

+ نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:15 |

اي اهورامزدا

تو را سپاس ميگوييم

و تو را به نيايش مي ايستيم

و با تمامي انديشه هاي نيك

و با تمامي گفتارهاي نيك

و با تمامي كردارهاي نيك

به تو نزديك ميشويم.

***************************************

+ نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:39 |
آن هنگام که تاب زیستن در خلوت دل از کف دهید ، زندگانی در لبهایتان جاری شود . و صدا ، موسیقی دلنوازی ست که بدان ، اوقات گذرانید و دل ، خوش دارید .اما به ترنم این گفتار نیمی از اندیشه تان معصومانه مقتول گردد . که تفکر ، شاهین ملکوت است و در قفس کلام ، بالهای خود را شاید که بگشاید ، اما پرواز نتواند .

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:8 |
عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .. شکسپیر
+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:6 |
آنچه را دوست داري بدست آور وگرنه مجبور مي شوي آنچه را که به دست آورده اي دوست داشته باشي( شکسپير)
+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:5 |
عشق نور است که هرچه را در مسیرش قرار بگیرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن می سازد .

 باربارا دی آنجلیس

+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:52 |
اميد در درون کسي که هنوز راهي را براي خويش انتخاب ننموده شکل نمي گيرد . ارد بزرگ
+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:51 |
دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل . کارلوس کاستاندا
+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:50 |
هومر :
گفت و گو ، ضيافت ذهن است .
+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:49 |

از کارل ون بری

************************
دعا
و زئوس ... ، اگر مرگیت هنوز باقیست
به مرگی مرا بخوان که به هیچ زبانی
ترجمان نشود
من نمی‌خواهم با مرگ از رازی بگویم که
او ندارد
مرا به آنسوی نور ببر
بگذار مرگ از درون تیرگی فریادم کند
و رعشه بر اندامم آورد
در شعله‌ی ِ  زبان ِ  غریبش
 *****************
 تحسین
ساعت‌ها،
دقیقه‌ها و ُ ثانیه‌ها
هنوز هستم و ُ نفس طلوع را می‌توانم
بوئید
مثل امواج روی ِ پاهایم که تنها نفس ِ ممکنست
از سالهای ِ پیر و دور
بی شک ارجت خواهم نهاد،
فراموشی –
انتظاری که
آب را از من دریغ نمی‌کنی. 
 *****************
 رفتن
ر
نج حالت ِ درد آور
چهار دلیل ملال آور
آه بودائی
ساده‌ت را ز مرگ ِ سنگین -
اینجا واژه ای برای چیدن هست
کافیست کناری بایستی و ُ بگذاری زندگی آهسته
از لای پنبه لباس ملیجک سر بیرون بر آورد
و خوشا شاعر چینی که هنگام رفتن گفت:
قبل از رفتنم رودِ پائیز را اتنظار می‌کشم
چه،  سایه ام هنوز بر ساحلی می‌افتد که
روزی از آن ِ من بوده ست. 

+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:46 |
عشق ، بی مهر و یکرنگی بدست نمی آید .

ارد بزرگ

+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:43 |
 

در میان شما کیست که صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گم شود َ که آن نود و نه را در صحرا وا

نگذارد و از پی آن گم شده نرود تا آن را بیابد ؟

+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:18 |

عشق و شادی

مومنی نزد موشه دکوبرین روحانی رفت و گفت :

- روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟

روحانی پاسخ داد : تنها یک راه وجود دارد : زندگی با عشق .

چند دقیقه بعد شخص دیگری نزد او رفت و همین سوال را پرسید .

- تنها یک راه وجود دارد : زندگی با شادی .

شخص اول تعجب کرد :

- اما به من توصیه دیگری کردید استاد !

روحانی گفت : نه دقیقا همین توصیه را کردم .

+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:55 |
مسیح گفت :

"هیچگاه عشق را نیازما"

که اگر کسی ترا عشق بورزد .............

ای کاش باور داشتم

+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:46 |

در جستجو تردید نکن

راما کریشنا تعریف می کند که

قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

"خداوند پژواک کردار ماست ."مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :

(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))

مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .

آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))

مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟

در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد .

+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:45 |
راه جاد‌‌‌و، همان راه آد‌‌‌میان معمولی است. کافی است انسان استاد‌‌‌ د‌‌‌اشته باشد‌‌‌،‌ راه علوم خفیه را طی کند‌‌‌ و‌ انضباط کافی برای انجام مناسک د‌‌‌اشته باشد‌‌‌؛ اما سلوک معنوی یعنی همیشه د‌‌‌‌ر حال آغاز بود‌‌‌ن، (برای همین است که سالک را مشرّف می‌نامند‌‌‌‌، یعنی همیشه د‌‌‌‌ر شرف آغاز چیزی است)، و تنها چیزی‌که مهم است، اراد‌‌‌ه‌ی د‌‌‌ایمی برای پیش رفتن است.
+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:42 |
تاریک‌ترین لحظات شب، قبل از طلوع خورشید است.
+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:38 |
 

آزادی بی تعهدی نیست َ آزادی توانایی انتخاب و تعهد به آن انتخاب است .....

فلورانس

+ نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:35 |


Powered By
BLOGFA.COM